بنيتابنيتا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

بنيتا

كارهاى جديد

اين روزها زياد پاتوكفش بزرگترا ميكنى...... اين روزها زياد پاتوكفش بزرگترا ميكنى،هروقت از كفشاى خودت خسته ميشى ميرى سراغ كفش بزرگترا،وقتى ميپوشيشون به سختى راه ميرى ،حتى گاهى ميشينى وپاهاتو ميكشى ولى نميدونم چه لذتى داره كه با همه سختى كه تحمل ميكنى حاضر نيستى كفشو درارى چند وقته همين كه دوربينو ميارم كه ازت عكس بگيرم صورتت رو با دست ميگيرى ،وقتى هم كه زياد اصراركنم گريه ميكنى براى همين تو سال جديد هيچ عكسى ندارى هميشه وقتى باباجون صدات ميكرد وشما جواب ميدادى بله ،باباجون درجواب شما ميگفت:بله شكر...قند عسل ...حالا خودت يادگرفتى وبعدازبله شكرى كه ما ميگيم ،ادامه ميدى..قند عدل(موقع گفتنشم خيلى قشنگ سرتو تكون ميدى ،اينقده خوردنى ميشى ،عسسس...
16 فروردين 1393

تولد

روز نوزدهم ماه رمضون بود.....     آوازک روزنوزدهم ماه رمضون بود،بعدازظهرازتهران به سمت قزوين حركت كرديم اخه شب براى افطار دعوت شده بوديم.روز بعد احساس ناراحتي ميكردم ولي تحمل كردم تاشب كه ديكه طاقت نياوردم،من به همراه بابا، مامان جون وباباجون رفتيم بيمارستان،بلافاصله بستري شدم.خيلي ناراحت ونكران بودم اخه براي به دنيا اومدنت خيلي زودبود(هفته ٣٦)،روزجمعه همراه بااسترس كذشت وبالاخره روز شنبه بيست ويكم مرداد ساعت ١٢:٥٥ دربيمارستان پاستور قزوين كوچولوى مابه دنيااومد.هنوز لحظه اى كه دخترمو دراغوش كرفتم فراموش نكردم زيباترين حسى كه تاحالاتجربه كردم،تواون لحظه خودم روتواوج اسمون ميديدم ...
16 فروردين 1393

چهارشنبه سورى

ديگه چيزى به پايان سال ٩٢ نمونده،ما ايرانيا تا دلت بخواد رسم ورسوم مختلف داريم ويكى از اونا چهارشنبه سوريه،به اخرين شب چهارشنبه سال چهارشنبه سورى ميگيم،همه سعى ميكنن دور هم جمع بشن وجشن بگيرن البته با قديماخيلى فرق داره ،قديما فقط جشن ميگرفتن واز روى اتيش ميپريدن ديشب براى اولين بار شما شاهد مراسم باشكوه چهارشنبه سورى بودى،چند تا وسيله بى خطر هم برات خريده بوديم (ابشار،فشفشه،پروانه و...)البته بايد اعتراف كنم تا حالا اسم هيچ كدومشون رونشنيده بودم واينا رو فقط بخاطر شما خريده بوديم ،وقتى بابااومد ووسايل رو اورد وباهم بازى كرديم ديگه توى خونه نميومدى وهمش ميگفتى بريم تق تق . چون وسايل تموم شد مجبور شديم دوباره بريم خريد ،وقتى صداى بلند تر...
16 فروردين 1393

اتلیه

یک هفته قبل از تولدت از اتلیه وقت گرفتیم وکلی تلاش کردیم که بهترین ساعت روانتخاب کنیم که شماسرحال باشی.ولی چون شب قبلش جشن تولدت بود و شما تادیروقت بیداربودی بنابراین تا ساعت 1 خواب بودی و وقتی رسیدیم اصلاسرحال نبودی.2 تا خانمی که ازشماعکاسی میکردن وهمچنین بابا خیلی زحمت کشیدن تا شما لبخند بزنی . 2 ساعت تو اتلیه بودیم وعکسای زیادی از شما گرفته شد.حسابی خسته شدی مخصوصا اینکه باید تندتند لباس عوض میکردی و اصلا این کارو دوست نداشتی.  اتلیه ات هم همانطورکه توعکسهامشخصه نی نی کاج بودکه توی این وبلاگ هم تبلیغات داره   این هم چند تا از عکسات .... این عکس .یکی از اخرین عکساته که کاملا خستگی وناراحتیت مشخصه ...
16 فروردين 1393

بازى

امروز هوا بسيار بسيار خوب بود، امروز هوا بسيار بسيار خوب بود، براى همين تصميم گرفتيم بريم تو حياط كه شما ازهواى بهارى استفاده كنى وما هم يه كمى تنيس روى ميز بازى كنيم ،ولى به محض اينكه راكت روبرداشتيم شما اومدى وجالب اينكه گفتى مامان بلد نيست ،بنيتا بلده،وهمين شد كه راكتو از دست من گرفتى ونشستى روى ميز وشروع كردى به بازى كلى كلك زديم تا راكت رو ازت گرفتيم تا بقيه بازى كنن (البته كار خوبى نبود)ولى خب همه حوصله شون سر رفته بود ومنتظر كه شما راكت رو بذارى زمين،بعدش راه رفتن شما شروع شد ودر تمام مدتى كه ما پايين بوديم شما ازپله ها بالا وپايين ميرفتى ودرنهايت هم با گريه اومدى تو خونه. تمام لباس هات رو كثيف كردى ،به بهانه اب بازى هم لباس ها...
16 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بنيتا می باشد